
خواستم توی فیس بوک چیزی بنویسم ، نوشتم اما به خاطر یه کلمه که اشتباه تایپی داشت پاکش کردم . البته یکی از دلایل دیگه پاک کردنش این بود که احساس کردم اونجا جاش نیست . اینجا بهتره حتی اگر خواننده نداشته باشه . احساس اون لحظه من ترس و نگرانی بود . واقعا نگرانم و از بعضی چیزها می ترسم . از اینکه به ورقهای یک کتاب پنهان نگاه می کنم و بعد میلرزم ... از تجربه ی دیدن و درک بعضی از مفاهیم ، ترسی که نمی دونم از نادانی یا از دانایی!!!! حس نگاه کردن به داخل یه اتاقی که کاملا تاریک بوده و حالا میبینی چقدر خون آلود و درهم ریخته است ، دقیقا شبیه صحنه هایی از فیلم سکوت بره ها !!!!
من نمی خواهم از فاطمه بگویم که او خود ، خویش را گفته و سروده و جاودان ساخته است . من می خواهم از خود بگویم ، از آنچه هستم ، از آنچه می خواهم باشم . این یک اعتراف به گناه نیست این یک بازشناسی ایست برای کسی که می داند چه نیست و می داند چه میخواهد نباشد . اگر چه خواستن آنچه باید باشد برای من در هاله ای از ابهام و چگونگی وچرا ها پوشیده است . کلمات حال مرا بیشتر دگرگون می کند و واقعیت های انکار ناپذیر همانند تیزی یک خنجر زیر گلویم را مدام می آزارد و کرارا از خود می پرسم چرا ؟ چرا ؟!!!! چرا آدمها اینگونه اند ؟ چرا اینهمه تضاد در رفتار و گفتار ؟ چگونه می توان چنین ماهرانه نقش بازی کرد ؟ گاهی از خود می پرسم شاید تعارف و نگاه من از زندگی و دنیا باژگونه است ؟ اگر چنین باشد سنگ روی سنگ بند نخواهد شد و رشته ی افکار خردمندان ریش ، ریش خواهد شد ؟ وقتی چهار چوب قالبی مربعی باشد چگونه بیرون آمدن مثلث از آن را باید تعریف نمود و پذیرفت ؟!!! ما چه می کنیم ؟ به بر سر دنیا چه آورده ایم ؟ و قصه ها را چگونه از شاهنامه و منطق الطیر به تام و جری و پت و مت کشانده ایم ؟ دنیایی پر از حماقت و درگیری ؟ این است آنچه به ما آموخته اند و ما به کودکان می آموزیم و تهی می شویم بداینگونه دردناک و کجاست آن معلمی که دستمان بگیرد و گوشمان بپیچاند ؟ آی آی ...

اول: روز معلم خیلی خیلی مبارک باشه من دست تمامی معلمین و اساتیدم رو خاضعانه می بوسم.دوم: اگه هیچ دانش آموزی حتی یه شاخه گل به آدم نده چیز خیلی مهمی نیست ، همینطور اگر هدیه به همین مناسبت نگیری . سوم : غر زدن ممنوع . چهارم : اگه دنیا رو وارونه میبینی خوب شاید تو کله پا شدی !! پنجم : ولش کن بابا ...
دوستی گفت تو خجالت نمی کشی هی پست می زاری ، هی همچکس نمی خونه ، نظری نمی ده ؟!!! آخه وقتی خواننده نداری مرض داری پست می زاری ؟!! گفتم اینم یه حرفیه اما خوب چه کار میشه کرد ؟ من که بلد نیستم ورد بخونم یا جادو کنم و پودر محبت و توجه اینور ، اونور بریزم خوب وقتی آدم خواننده نداره ، نداره ... این نوشتن من مثل یه جور آواز خوندن تو حمومه که آدم جوگیر آب گرم و اکوی صدا تو حموم میشه . من که دلخور نیستم . اینکه آدمها باشند یا نباشند ، اینکه دوستان باشند یا نباشند ، اینکه دوست صمیمی باشه یا نباشه دست من نیست . من به نظرم تلاشم رو کردم حتی با زیاده روی . خوب همینه باید پذیرفت . اجالتا بنده پاشنه ی کفشم رو ورکشیدم و سخت در تکاپو و تقلا هستم آخه دنبال یه دفتر کار می گردم و خاک بر سر الطاف همه ی دور اطرافیان شدم بسکه هر روز یکی بیاد بام ، یکی بگه بت کمک مالی می کنم ، یکی بگه .... بابا من خودم تنها می تونم شرمنده نکنید ...

ظاهرا تعطیلات برای استراحت و تفریح و دید و بازدید و میهمانی و از این حرفهاست ، اما ساده ترین کلمه ای که به ذهن من الان میرسه خستگیه . همین ،خستگی . داستان مثل همیشه تکرار میشه و دوباره نوار زندگی انگار از اول برمیگرده با این تفاوت که هر دفعه ما ، پیرتر و خسته تر میشیم . خوب ایم حرفها اگه یه عالمه ناامیدی نیست پس چیه ؟ خضعبلات و غیره و غیره . شاید حسابی باید ناامید بشیم و از ناامیدی بترکیم تا یه نقطه ی روشنی پیدا بشه !!! کسی چه می دونه ؟ این ماجرا از اونهایی نیست که اول و آخرش معلوم باشه ...
می خواهم برای چهل سالگی چیزی بنویسم اما چه؟...
از اینکه باور نمی کنم چگونه ، چه گاهی کند و بیشتر لحظات تند گذشت ؟ چشم هایم را می بندم و چه چیزها که از قلبم نمی گذرد . داستان ها ، دوستان و هزار ماجرا ی خوب و تلخ . همین است زندگی و انسان چه سخت خود را به کوچه علی چپ می زند و مرگ را از یاد می برد . انگار قرار است هزار سال دیگر هم باشیم ! اما ... چه ساده ... چه نزدیک و چه عجیب و پر از راز و رمز . مرگ مثل تولد ، نه می دانی از کجای کجا آمده ای و نه دقیقا می دانی به کجای کجا می روی . قصه ها و غصه ها ، شعرها و خنده هایت را هم می بری و یک دل که اگراز هم نپاشیده باشد ، تکه تکه و زخمی ایست . کی ، کجا و چطور خودم هم حیرانم .از دست خودم عصبانیم از دیگران ناامید . حالا باید این همه خستگی را چه کنم ؟ باید این بار را چگونه زمین بگذارم ؟! ... وای از این قصه ی دراز ، درز دار ... حالا کمی بیخیالی برای خودم تجویز می کنم و یک دنبال یک قرص مسکن نایاب می گردم . شاید...
دلم برای سلام های صبح گاه و شعرهای سه نقطه ای تنگ شده ، دلم برای سرودن ، برای فرستادن آن شعرها تنگ شده ،دلم برای آنکه برایش می فرستادم ، همان ستاره تنگ شده . چه خواب های خوبی بود که من می دیدم و یک داستان که صبح برای مرور کردنش چشم هایم را باز می کردم . دلم تنگ شده ، دلم تنگ شده ...
یک تصویر در قاب چهره ی من مدام
و چشمهایم آینه
چگونه می شکند ، کلمات ، کلمات
دلم را و آینه را
و در خواب هایم نه این تعبیر رادیده بودم
و نه حتی در کتابها چنین نوشته بود
اینجا سرزمینی دیگر است و مردمان دیگرند
اینجا دوست داشتن شیوه ی دیگریست
کلمه ، دل و آینه
کلید را بگذار ، دلم را بگیر
شب و روزت خوش باد
السلام علیک یا نبی الله و اهل بیته
ای رسول خدا ، رسول خدا ، رسول خدا
ای پیامبر اعظم ، ای امین دو عالم
ای خاتم بر نگین پیامبران
ای رحمته للعالمین
جانم فدای تو و خاندانت مظلوم و کریمت
آیا دل ما را به نور هدایت نمی کنی روشن؟
آیا به سائل درمانده خموش نشسته در این رهگذر،
نمی کنی نگاه و لطفی و کرامتی ؟
پس ما کجا رویم ؟
نه ما جایی نمی رویم . ما جز تو شفیعی نمی شناسیم
ما دستی مهربانتر از دست تو نمی شناسیم
ما جایی نمی رویم .
روزها سر یک خط
تند ، تند می دوند
و پس از شب نقطه
ودوباره فردا باز هم سر خط
باور نمی کنم
تند ، تند به کجا می روم
و چهل سالگی چه ایستگاه نزدیکی است
نمی دانم برای گریستن یا تبسم کردن
باور نمی کنم و روحم را
نمی دانم به که پسپارم